سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

83

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

نمىتوانم كرد و همه آفريدهء اوست و بتقدير حكم او و بتوفيق و افضال اگر افضالى است و تقديرى خود بدان دولت برسم و اگر سبقت حسنى 292 و قضاء سابق نيست هرگز نرسم اگرچه جد كنم اين‌چنين شكالى بر پاى خر نفس بسته تا هيچ بارى نبرد بدانك آن يكى بىخبرست و چون خار بن خشك بحركات گردان گشت و هر چيزى چون پنبه و پشم بر وى چفسيد جهان بىمدبّرى نماند و تصرّفها در ملكوت كم نشد كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ « * » تبدّلى نپذيرفت و تصرّفها از تن اين بىخبر كوتاه نشد اكنون كه او بىخبر باشد تدبير عالم غيب تعطّلى نپذيرد و امّا شكال قضا و قدر چرا اين شكال خر نفست را از تكاپوى اين جهان باز نداشت و خوردن و آشاميدن ، كه داند كه لقمهء تو هموار رود و قولنجت نگيرد و اصلاح تن تو بدست تو نيست و اگر صد بار در كسبها زيانت افتد صد و يكم بار دست بكسب دراز كنى كه در كسب اگرچه اعتمادى نيست و لكن در بىكسبى بىاعتمادى و نااميدى بيش است جهانى كه موصوفست به فنا و وعده نيست بمراد و جزا برين كسبها آخر آن قدر اميد باعث مىبود ترا بر كسبها پس عالم مراد و سراى بقا و وعده بر جزاى اعمال چگونه است كه اين شكال ترا شكال مىگردد نى نى بورز ورزش آخرت و سعادت آنست كه خودى و خويشتن بينى از كعبهء احوال خود بيرون اندازى و در نهى و اين بت را بشكنى و بيخ او را از زمين كالبد خود بركنى منى و خودى كدامست آن حالتيست كه ترا پرده باشد از ذكر اللّه و فرمان اللّه مثلا گويى مرا بدين نام خوانند قدر من چنين دانند آن فلان كس كيست كه با من برابرى كند اين ننگ را كجا برم و اين عار را كجا گويم نبايد كه مرا كسان بدين چشم نگرند و بدين نام خوانند چون درين همه احوال نظر كنى هيچ فرمان اللّه نبينى درينها و از نور معرفت دور بينى خود را خودى تو اينست اين‌ها را بشكن و باك مدار نه خودى تو چشم و گوش و اجزاى ترا مىگويم كه آفرينش و كسب و كار و سلامتى خود را مىبينى و مىيابى در بعضى ازمان كه اين خوديت نباشد و نبوده است چنانك در رحم مادر و يا وقت بلوغ و چندين انبيا « 1 » اگر

--> ( * ) قرآن كريم ، 55 / 29 ( 1 ) - در اصل چنين است و ظاهرا سقطى در عبارت واقع شده است .